
xa0 اولین بار که دیدمت ، شب بود. اومدی تا بابلسر ، تو هوای تاریک زیر نور لامپ زرد ، همو بغل کردیم. راه رفتیم. حرف زدیم. ناراحتی و لبخند و امید و ناامیدی رو باهم تقسیم کردیم. و بعد تو سکوت ، روی تاب نشستیم و به صدای موجای دریا که میخورد به صخره گوش دادیم . یادت میاد؟! 5 سال پیش بود ! 5 سال از این رفاقت میگذره و ما هر روز ، هر بار که خوشی ها و ناراحتیامونو باهم شریک میشیم ، بیشتر "آجی" میشیم . بیشتر...
ادامه مطلب
xa0 بعضی متن ها رو وقتی میخونی ، هیچی نمیتونی بگی . انگار که هیچ حرفی برای تکمیلش نمیتونی پیدا کنی. اصلن اگه چیزی بگی ، از حس اون کلمات کم میشه..خراب میشه! خصوصن وقتی حرفxa0ِ اون کلمه ها ، حرف دلت باشه،آرزوهای خودت باشه ... xa0 xa0 xa0 خوندنxa0ِاین متن زیـــبـــاxa0از رسولxa0xa0حسی بهم داد ، که به پیشنهاد رسول ، شد خاهرخونده ی پستش :)دل های کوچکی هستxa0که شب ها پشت پنجره ها مینشینندxa0دل هایی که گاه میخندندxa0گاه بغض میکنند ..xa0ولی آرزوهایشانxa0رنگین کمانی ستxa0که گل سرخی در سیاره ای دور راxa0ب...
ادامه مطلب