دوش گرفتم که یکم سرحال بشم. بعدش ایقد خبرا و حرفای مسسسخره ی این و اونو خوندم که گفتم ریدم تو ای مملکت. مامانی گفت هم چی شده؟ من هیچ من نگاه ...
الانم ساعت نزدیک 2 و نیمه و خابم گرفته . بابایی هنوزم پول میریزه تو اون زمینای کوفتی خراب شده و هنوزم چیزی عایدش نمیشه جز پادرد و کمردرد. و اینجا، این شهر این کشور هنوز مسخره س. هنوز زشتی هاش بیشتر از خوبیاشه. چقد خوبه که آروشا اینجا بزرگ نمیشه.
همگی خوب بخابید
پ.ن: ولی بالاخره میریم روسیه ! حالا ببین کی گفتم :)))
پنجشنبه 4 آبان : دیشب با سمیرا رفتیم بازار ، یه بلوز برا خدیجه گرفتم ، یکی برا ندا، یکی برا سمیرا، یه مانتو هم برا خودم. وقتی ببینی قیمتا زیر سی تومنه اینجوری میشه دیگه -_- شب رفتیم بیرون بستنی خوردیم با ممد اینا. بابایی تو کل مسیر به مریم غر میزد که ای چیه ای پوشیده ! نَخِراش با ! تهش دیگه وقتی گفت مایه شرمساری و خجالته، مریم با غضب بهش گفت مگه لخته؟ نگاش کردم گفتم ببخشید ولی اینکه از طرز لباس پوشیدنمم خوشت نمیاد دیگه مشکل من نیس. حالا مانتوهه تا رو زانوم، دکمه دار ، فقط بخاطر اینکه آستین و پشتش چین داشت و معمولی و ساده نبود ایطور کرد. اینم از ذوقِ خریدمون .
سمیرا از موقعی که اومد دنبالم تا ساعت 2 که پیام میدادیم عصبی بود. میگفت نمیدونم چرا. بعضی وقتا آدم دوس داره از کار و روزمرگی فرار کنه. خسته شده. کاش فرید، رها رو نگه میداشت و میذاشت یه سفر دوتایی باهم بریم . تا آبادان حتا.
شنبه 6 آبان: دربی رو باختیم. یه گل زدن با پنالتی. تیم خوب نیس. با استقلالی که باید باشه خیلی فاصله داره. گلزن نداریم، هافبک بازیساز نداریم. کار تیمی خوب بود فقط. پرسپولیسم گل و که زد چپید تو دروازه. خلاصه اینکه باید وایسیم تا بازی برگشت بینیم شفر تیم رو چطور میسازه.
بابایی با علی سر لج افتاده ! دم رفتن ! نذاشت زمینشو بفروشه، بهش گفت من بهت پولشو میدم. حالا میگه اگه پول نداشت که عازم نمیشد! با صدیقه هم به زور حرف میزنه. داره پدری رو تموم میکنه دیگه.
میخندم و از خنده میترسم ...
دوشنبه 8 آبان: پریشب خدیجه حالش بد شد و ساعت 1 بردیمش بیمارستان . تا آمپول و سرم زد و یه خورده بهتر شد ،ساعت 3 اومدیم خونه. لعنت به این هوا . دو روزه شرجی شده. باد خنکه ولی اینجور شرجی تو آبان دیگه نوبره ! پاییز که نداریم ، امیدوارم زمستون سرد بشه. دلم لک زده برا یه بارون تند که بی خیال از خیس شدن دوساعت نفسش بکشم!
حالم گرفته س . از همه چی. از همه کس. یه چیزایی هس که نمیتونم بگم، از حس های درونی خودم. از حسی که به آدمای اطرام دارم. عشق و دلخوری و عصبانیت و قهر حتا. چیزایی که تو دلمه فقط. کادویی که برا ندا فرستاده بودم دیروز ظهر رسید دستش. به لطف امیر کلی سورپرایز شد و خوشحال :)))
شااید امسال تولد بگیرم ! یه دورهمی با بچه ها و سمیرا و لیلا . چی ؟ خرس گنده شدم؟ اتفاقن تولد برا بزرگاس :دی
یه خانومی الان اومد آدرس نمایندگی بصیر رو میخاست. زنگ زدم شرکت بپرسم ، جواب ندادن. خانم رفت و در رو نبست.
برچسب:
نویسنده: کیارش بهرامی