روز مرگی

خرید بک لینک
امروز یه نفر از مشتریا که رفت بیرون در رو پشت سرش نبست . آقایی بود قد بلند که راننده تاکسی بود . حق بیمه ای که پرسیده بود هم زیاد نبود ، فکر کنم راضی هم رفت ولی نمیدونم چرا درو گذاشت باز . همیشه یکی هس که درو باز بذاره و مجبورم کنه دور بزنم تو دفتر تا درو ببندم .
امروز نیم ساعت زودتر از دفتر اومدم که برم شرکت ، حوصله نداشتم. اومدم خونه . تو راه به مامانی زنگ زدم گفتم چیزی نمیخای؟ گفت داری میای؟ چه زود . گفتم شاید بابایی خونه س ! گفتمش نه میرم شرکت بعد میام ! الکی. منم از فلکه ساعت تا چهاراره نادری پیاده اومدم که اون نیم ساعت جبران بشه .
مهیار تو فیفا تقریبن راه افتاده و به زودی براش یه دسته میخرم که دیگه با کیبورد کار نکنه .
مریم سر درد داشت و زودتر اومد خونه و زود خابید. منم ناهار درست کردم و وایسادم تا خدیجه اومد باهم خوردیم. خدیجه سرحال نیس چند روزه. شاید دیگه خسته شده که ما قرار بود یه ماه اینجا باشیم، ولی سه ماه و دو روز شده. حق داره ...
طرفا ۷ از گرما و صدا مهیار بیدار شدم . برق نبود. علی اومد و گفت که کارا ویزاشون اوکی شده ، احتمال خیلی زیاد برا هفته دیگه بلیط میگیرن. وقتی رفت بالا ما تو سکوت و بغضی فرورفتیم که فقط مهیار با بازی با شمعا میتونست بشکونتش .

دوش گرفتم که یکم سرحال بشم. بعدش ایقد خبرا و حرفای مسسسخره ی این و اونو خوندم که گفتم ریدم تو ای مملکت. مامانی گفت هم چی شده؟ من هیچ من نگاه ...

الانم ساعت نزدیک 2 و نیمه و خابم گرفته . بابایی هنوزم پول میریزه تو اون زمینای کوفتی خراب شده و هنوزم چیزی عایدش نمیشه جز پادرد و کمردرد. و اینجا، این شهر این کشور هنوز مسخره س. هنوز زشتی هاش بیشتر از خوبیاشه. چقد خوبه که آروشا اینجا بزرگ نمیشه.

همگی خوب بخابید
پ.ن: ولی بالاخره میریم روسیه ! حالا ببین کی گفتم :)))

پنجشنبه 4 آبان : دیشب با سمیرا رفتیم بازار ، یه بلوز برا خدیجه گرفتم ، یکی برا ندا، یکی برا سمیرا، یه مانتو هم برا خودم. وقتی ببینی قیمتا زیر سی تومنه اینجوری میشه دیگه -_- شب رفتیم بیرون بستنی خوردیم با ممد اینا. بابایی تو کل مسیر به مریم غر میزد که ای چیه ای پوشیده ! نَخِراش با ! تهش دیگه وقتی گفت مایه شرمساری و خجالته، مریم با غضب بهش گفت مگه لخته؟ نگاش کردم گفتم ببخشید ولی اینکه از طرز لباس پوشیدنمم خوشت نمیاد دیگه مشکل من نیس. حالا مانتوهه تا رو زانوم، دکمه دار ، فقط بخاطر اینکه آستین و پشتش چین داشت و معمولی و ساده نبود ایطور کرد. اینم از ذوقِ خریدمون .
سمیرا از موقعی که اومد دنبالم تا ساعت 2 که پیام میدادیم عصبی بود. میگفت نمیدونم چرا. بعضی وقتا آدم دوس داره از کار و روزمرگی فرار کنه. خسته شده. کاش فرید، رها رو نگه میداشت و میذاشت یه سفر دوتایی باهم بریم . تا آبادان حتا.

شنبه 6 آبان: دربی رو باختیم. یه گل زدن با پنالتی. تیم خوب نیس. با استقلالی که باید باشه خیلی فاصله داره. گلزن نداریم، هافبک بازیساز نداریم. کار تیمی خوب بود فقط. پرسپولیسم گل و که زد چپید تو دروازه. خلاصه اینکه باید وایسیم تا بازی برگشت بینیم شفر تیم رو چطور میسازه.
بابایی با علی سر لج افتاده ! دم رفتن ! نذاشت زمینشو بفروشه، بهش گفت من بهت پولشو میدم. حالا میگه اگه پول نداشت که عازم نمیشد! با صدیقه هم به زور حرف میزنه. داره پدری رو تموم میکنه دیگه.
میخندم و از خنده میترسم ...

دوشنبه 8 آبان: پریشب خدیجه حالش بد شد و ساعت 1 بردیمش بیمارستان . تا آمپول و سرم زد و یه خورده بهتر شد ،ساعت 3 اومدیم خونه. لعنت به این هوا . دو روزه شرجی شده. باد خنکه ولی اینجور شرجی تو آبان دیگه نوبره ! پاییز که نداریم ، امیدوارم زمستون سرد بشه. دلم لک زده برا یه بارون تند که بی خیال از خیس شدن دوساعت نفسش بکشم!
حالم گرفته س . از همه چی. از همه کس. یه چیزایی هس که نمیتونم بگم، از حس های درونی خودم. از حسی که به آدمای اطرام دارم. عشق و دلخوری و عصبانیت و قهر حتا. چیزایی که تو دلمه فقط. کادویی که برا ندا فرستاده بودم دیروز ظهر رسید دستش. به لطف امیر کلی سورپرایز شد و خوشحال :)))
شااید امسال تولد بگیرم ! یه دورهمی با بچه ها و سمیرا و لیلا . چی ؟ خرس گنده شدم؟ اتفاقن تولد برا بزرگاس :دی
یه خانومی الان اومد آدرس نمایندگی بصیر رو میخاست. زنگ زدم شرکت بپرسم ، جواب ندادن. خانم رفت و در رو نبست.

خداوندخدا عاشق است...

ما را در سایت خداوندخدا عاشق است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 198 تاريخ: دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت: 20:14

صفحه بندی