روزای خوبی نیست . هر روز دریغ از دیروز. هر خبر دریغ از خبر قبل. سیاست بی پدرمادری خودشو داره قششششنگ نشون میده. و مردان سیاست، که نمیدونم کجا بزرگ شدن که اینچنین از مهر و وفا و انسانیت و مسئولیت ، دورن. روزای خوبی نیست. رئیس جمهوری که میخاستیم(!) روی کاره ولی اوضاع از 8 سال احمدی نژادم بدتره. امنیتی تر، اقتصاد بدتر، فشارها و دروغ ها و بی مسئولیتی ها و ممنوعیت ها ...
روزنامه نگارهای در بند، نویسنده های زندانی، دانشجوهای در اعتصاب، و صدایی که به هیچ جا نمیرسه. انگار تو یه گودال،تو بخون چاه، افتادیم و صدامون فقط به خودمون برمیگرده. بالا نمیره. اعتراض هامون برا همدیگه س و تو روی هم، از زندانبانامون حتا دریغ یه نگاه به پایین.
خاتمی رو دارن محبوب تر میکنن! نمیدونم چرا ! بعد از 8 سال ممنوع التصویری ، اول تو دانشگاه تهران سخنرانی میکنه ، دو روز بعد نمیذارن از خونه ش خارج بشه. میخان حصر جدید درست کنن؟ به جمع میرحسین و رهنورد و کروبی و دانشجوها و فعال های حقوق بشری و روشنفکرا و نویسنده ها بره؟ میخانش برا چی؟
نمیدونم دیگه چه حسی دارم. میدونم که هرچی الان داریم، هر چی فریاد میتونیم بزنیم، به خاطر اومدن خاتمی بود، که اگه نمیومد شاید الان کره ی شمالی بودیم. با همه ی جفاهایی که به عنوان سیاست مدار کرد بازم محبوب بود. شاید به خاطر اینکه تو این دنیای کثیف نظام، یه بیراهه درست کرد. یه بیراهه که نزدیک راه اصلیه، ولی بازم یه راه در روهایی داشت.
و الان ، بعد از اینهمه مدت، میخان مردمو تو صحنه نگه دارن؟ که موقع انتخابات سر و کله ش پیدا میشه و به راحتی 60-70 درصد مردمو میکشونه پای صندوق و حضور پرشکوه(!) رقم میزنه؟
نمیدونم
و روحانی، که با کلی حرف های قشنگ اومد، با حرف های قشنگ ادامه داد، با حرفهای قشنگ خندید، و حالا ...
نیست! انگار اصلن وجود نداره. صدایی نمیشنوه. نمیدونم رو گوشاشو گرفتن، دستاشو بستن، یا خودش دور وایساده!
نمیدونم
واقعن دیگه هیچی نیدونم
به هیچی مطمئن نیستم. به هیچکس. نه به اون دولت، نه به این ملتی که از صب تا شب فقط تو این فکرن که چطور خودشونو از این چاه بکشن بالا، پا رو سر و گرده ی بقیه میذارن و به هرقیمتی ذره ای میرن بالا... تجاوز و کشتن بچه ی 2-3 ساله، تجاوز و کشتن بچه ی 7- ساله، ازدواج های بچه های 7-8 ساله، تو رو خندیدن و از پشت اخم کردن و حرف مفت زدن و بالا کشیدن مال و منال و کلاهبرداری های ریز و درشت ...
چقد خستم. چقد از این روزا خسته و نالانم. این روزهایی که میدونم حالاحالاها تمومی نداره. نگران و دلواپسم. دلواپس روزهایی که پیش روی این مردمه و هیچکس نمیتونه از ترکش های این چندین سال ، سالم عبور کنه. غمگینم
از خودمون ، که دست به دست هم داریم زندگی تو این چاه رو برا هم آزاردهنده تر میکنیم...
از این دولت و نظام و مسئولین کاملن دست شستم! امیدوارم خودمون بتونیم همدیگه رو ببینیم و بفهمیم و به هم لبخند بزنیم و تا جایی که میشه یار باشیم. اینجوری میتونیم سالم بمونیم. میتونیم تو این چاه دووم بیاریم و تا جایی که میتونیم "زندگی" کنیم.
آره
لحظه هایی هم هست! لحظه هایی پراوج ! که میشه از ته دل خوشحال بود که لا به لای این بدرنگی ها، هنوز رنگ های آبی و سبز و سفید و زرد و نارنجی و قرمز ... میبینیم .
1-دوست دارم تار یاد بگیرم. شاید دیر ، ولی حتمن .
2-یکی باید باشه که بشه باهاش پیاده رفت تو خیابونی که نیست،زیر بارونی که نیست!
خداوندخدا عاشق است...
ما را در سایت خداوندخدا عاشق است دنبال میکنید
برچسب: سالهایی,ناامیدی, نویسنده: بازدید: 201 تاريخ: دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت: 20:14