اولین بار که دیدمت ، شب بود. اومدی تا بابلسر ، تو هوای تاریک زیر نور لامپ زرد ، همو بغل کردیم. راه رفتیم. حرف زدیم. ناراحتی و لبخند و امید و ناامیدی رو باهم تقسیم کردیم. و بعد تو سکوت ، روی تاب نشستیم و به صدای موجای دریا که میخورد به صخره گوش دادیم . یادت میاد؟! 5 سال پیش بود ! 5 سال از این رفاقت میگذره و ما هر روز ، هر بار که خوشی ها و ناراحتیامونو باهم شریک میشیم ، بیشتر "آجی" میشیم . بیشتر "رفیق" ...
و حالا ، شب 26شهریور ، وقتی دیدمت تو لباس عروسی ، و باز هم تو بغل هم خوشحالیامون اشک شد ، فهمیدم که چقدر این رفاقت میتونه عمیق باشه. چقدر خوشحالم که دیدمت. دیدم که از ته دل خوشحالی و میخندی . اونموقع دیگه هیچ آرزویی نداشتم. واقعن نداشتم .
مریم !
از ته دل آرزو میکنم هر موقع که به دلت رجوع میکنی، یه لبخند قشنگ از رضایت بشینه رو لبات :)
دوستت دارم :)
پ.ن: اونشب من و رسول حس های عجیبمونو متضاد با هم نشون دادیم ! رسول با حرف زدن ، و من با کمتر حرف زدن و گوش دادن و البته خندیدن! :))
خداوندخدا عاشق است...
ما را در سایت خداوندخدا عاشق است دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 217 تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 13:15