به یک روز روزه سکوت نیازمندیم..
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 5:00
نوشتن کار ساده ای نیستباید حس های متفاوت و زیادی را در دلم یک جا جمع کنم از درختان قطع شده ی اول کوچه گرفته تا درختان تنومند و سبز انتهای کوچه ..اینکه چرا بعضی درختان قطع می شوند و بعضی دیگر پابرجا می مانند...یاد خودم می افتم ...شب گذشته خوب و خوش و خندان بودم و امروز ، حال حرف زدن با هیچکس را ندارم...
ما بچه های گاهی قدر نشناس!
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 4:59
وقتی بحثی پیش میاد به مامان بابام میگم که ما ، بچه ها ، قبل از اینکه دختر یا پسر شما باشیم ، یه آدمیم با عقاید و فکرهایی که حق داریم برا خودمون باشه ... بابایی همیشه فقط یه چی میگه :پدر مادر نیستین که بفهمین ... http://boing-boing.blogfa.com/post/12 این پست محدثه ، بهم یادآروی کرد که گاهی چقد خودخاه...
لعنت به این اجبار
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 4:59
چقد سخته که کاری ازت برنیاد ...ببینیلمس کنیولی نتونی رفعش کنی ... پیر شدن پدر مادر رو وقتی میفهمی که وقتی از خونه میزنی بیرون، جای اینکه اونا زنگ بزنن و نگرانت باشن ، تو باید هر یه ساعت حالشونو بپرسی ...
نیایش
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 4:59
خداوندخدا تو این روزایی که از همه طرف خبرهای ناخوشایند میرسه، از همه طرف محاصره شدیم تو فضایی که مسمومه ..بیشتر هوامونو داشته باش نذار تنهایی بار این تنهایی ها و زندگی ای که ناملایمتی هاش خیلی زیاد شده رو به دوش بکشیم ...کمکمون کن رو پای خودمون وایسیمنذار کم بیاریم وقتی تلاشی میکنیم ، دستمونو محکمتر...
این مردهای نامرد ...
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 4:59
"در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره در انزوا روح آدم را آهسته میخورد ... " میدونم خوب میدونم که این تاوان اشتباهات و نادانی گذشتمه برا همین میذارم که قشششننننگ روحمو صیقل بده ...میذارم در انزوای روحم، ذره ذره آبم کنه ...فقط تنهام نذار ...نذار بیفتم تو گودالی که نمیتونم ازش سربلند بیرون بیام ...ممنون ...
هر روز از آینده می ترسم ...
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 4:59
نمیفهمم ایییینهمه خودخاهی رو نمیفهمم بازی کردن با زندگی دیگران خیلی راحته .. واقعن خیلی راحته ... بعد از 10 سال درکت نمیکنم نمیفهمم وقتی میگی "مگه آدم چند بار به دنیا میاد" ، چطور اون روزها و شبای که در فراق هما گریه میکردی رو پشت سر میذاری!نمیفهممت وقتی راااااحت مقایسه میکنی و نمیبینی که چطور داری ...
آخ سعدیا ..!
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 4:59
بر آتش تو نشستیم و دود شــــوق برآمد ... اما تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی ... ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانیجهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندتکه هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی مرا مپرس که چونی، به هر صفت که تو خواهیمرا مگوی که چه نامی، به هر لقب که...
خود نوشته
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 4:59
اولین آفت ِ لبهایم را خوب به خاطر دارم در ایوان خانه منتظرت ایستاده بودم داشتم با بدجنسی فکر میکردم اگر چای ساده بیشتر دوست داشتی ، هر دو لیوان را خودم میخورم یکهو صدای شکستن آمد و عطر چای لیمو در هوا پخش شداز خاب پریدم جای بوسیدنت زخم شده بود ... 12 شب
مرگ گاهی ریحان میچیند ...
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 4:59
نمیخاستم بعد اینهمه مدت ، تو این شرایط باهات حرف بزنم ...فقط یادت نره ، یکی هس اینوره دنیا که وقتی غصه دار میشی ، میفهمه میفهمه و غصه دار میشه ... ببخش اگه با پیام دادنم ناراحتت کردم .. چقد دلم برات تنگ شده بود ...