آینه های روبرو - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 5:17
when u love someon u do anythingu do all the crazy thingsthat u cant explain . . ترسیدماز خیلی چیزا ...از تکرار خیلی چیزا و تو با ایمانی از تابش استوا گرممرا در سرآغاز باغ نشاندی نشاندی تا شط غزل نشاندی تا رویش دوباره و من به پایان دگر نیندیشم ... که همین دوست داشتن زیباست
ما همه..ما نگاه..ما پرواز - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 5:17
میخام بدون فکر به آینده عاشق باشمعاشق همه چیز و همه کسعاشق همه چیز و یک نفرعاشق خوبی هاخاستن هازیبایی هاهدف ها ...میشه، نه؟ مگه چقدر زنده م که بخام برا هر چیزی دلیل و برهان و منطق جور کنم!؟توی این دنیای مسخره و هردمبیل که هیچیش سر جاش نیستمگه چقدر ارزش داره!؟واقعن چقدر...!؟اگه جسمم رو نمیتونم رها
حال ساده - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 5:17
تو این چندوقت چهار بار مطلب نوشتمیا پاک شده یا رفته تو ثبت موقت !نمیدونم چرا :| حس و حال عجیبی ندارم این روزاعجیب نه ، ولی متفاوت چرا !دلم قرص شده یه جوراییبه خودم ، آینده م ، احساسماحساس خوبیهخیلی خوبفقطهنوز نیازمند تنهایی امشبهایی که تنها باشم زیر یه سقف و دورم یه چهاردیواری ، که خودم باشم و خود
هوای گریه با من ... - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 5:17
همیشه بعد از سفر باید حالم گرفته بشه همیشه باید حالمو بگیرن همیشه خودمم حال خودمو میگیرم هی تحمل میکنم هی میگذرونم هی میخندم تا آخرش ... دلم جور ناجوریه لعنت به تنهایی که نمیدونم کی میاد سراغم دلم آغوش بی دغدغه میخاد ... تا این بغض لعنتی رو خالی کنم ... سرم شونه هاتو میخاد ... کجایی لعنتی ... یک و س...
کجاست جای رسیدن ؟ - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 5:17
"بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق، تر است "کاش معلوم میکردی که منظورت از این تر شدن ِ نگاه ، خوبه یا بد! ازون خیس شدن های خوب ، ازونا که دلت غنـــــج میزنه .. یا اونایی که وصالی نداره ! آخه یه جا دیگه گفتی که"نه ! وصل ممکن نیست! همیشه فاصله ای هست" کاش میگفتی که این تر شدن ِنگاه ، از و...
شبی خالی از موسیقی - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 5:17
نه هیچ چیز نباید منو از اینی که هستم ، انقدر جدا کنه که خودمو گم کنم ...هیچ چیز حتا دوست داشتن .. و دوست داشته شدن ... 3.50 : هم عصبی ام هم دلم گرفته هم ناراحتم هم حق میدم هم حق میخام هم دلم تنگه هم میخام تنها باشم هم خستم هم خابم میاد هم دوست ندارم بخابم ...
you will deny the truth..believe a lie... - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 5:17
وقتی سه چهار ساعت رو برایان آدامز گیر کنم ، ینی خوب نیستمینی یه جاییم درد میکنهیه جاییم درست کار نمیکنهینی گند زدمینی نمیخاستم ، ولی شدمیخاستم .. ولی نشد ..الاق !چطور نفهمیدی؟! چطور فهمیدی و جلوشو نگرفتی؟! چطور وقتی دیدی نمیتونی بنویسی ، نمیتونی بخونی ، نمیتونی ببینی، نمیتونی بخندی، چطور وقتی دیدی
حیات، نشئه ی تنهایی ست ... - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 5:17
لعنت بهت سهرابفقط توئی که میفهمی چی میخامفقط توئی که نصفه شب میتونی به دادم برسی ...دلم گرفته دلم عجیب گرفته است ..و هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند و فکر میکنم که این ترنّم موزون حزن تا به ابد شنیده خاهد شد ... کاش هیشکی نبود تو خونه - میخندم و از خنده میترسم ... از اتفاق ظاهرن ساده .. از ...
میگذره این روزا از ما ... - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 5:17
با همه ی وجود میپذیرم که اشتباه از من بود ، من شروعش نکردم ولی میتونستم قبل از شروع شدنش تمومش کنم . میتونستم برای چندمین بار خودمو به خودم ثابت کنم . میتونستم به اندازه ی سن و عقلم رفتار کنم... نشد حالا کاری که فکر کردم درسته رو انجام دادم ... كه تواند مرا دوست بداردواندر آن بهره ی خود نجويد؟ صبح: ...
روزی روزگاری - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 5:17
سال 78 بود. تابستون 78 . یادمه که مریم چقدر اصرار داشت ، و جلو آمو وایساد تا ما ازینجا، با همه ی فقر فرهنگی و اقتصادیش، از آمو و اون زمینای لعنتی بِکَنیم و بریم. مریم 3 سال بود که سر کار میرفت. سمیه دبیرستانو گذرونده بود. ممد از سربازی برگشته بود و علی هم درسش نصفه نیمه مونده بود و ول میچرخید و ما
سخته لامصب - تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 0:25
"سخت است همزیستی دائم با کسانی که دغدغه هایت را نمی فهمند، اما عزیزان تو اند ..." دلخوشی امیرعباس گلاب پ.ن: هیچوقت ساعت 5 صب پیج احسان افشاری رو باز نکنید ... شد شصت سالحالاتمام کارهایش را انجام داده بودمانده بود زندگی..پ. به پدرم نگاه کردم و این چند سطر به همین شکلی که میخونید اومد زیر لبم .بی درنگ...
دیدار در اولین بارون امسال - تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 0:25
سمیرا تو فاطی ِ ازدواج کرده ای ! من اگه ازدواج میکردم ، و یا ازدواج کنم ، دیگه هیچ فرقی با هم نخاهیم داشت ! با همون آرزوها، خاسته ها، میل ها و حسرت ها و خنده ها و اشک ها و لذت ها ... دیدن تو ، حتا اگه هر 4 ماه یک بار باشه ، انقد لذتبخشه که تا همیشه ثبت میشه ... بعضی چیزامونم که هیچوقت عوض نمیشه! شیط...
شب را نوشیده ام ... - تاریخ: 1395/9/22 ساعت: 0:25
من به اندازه ی یک ابـــــــــــــر دلم میگیرد .. وقتی ... . . مامانیو دریاب ... لعنتی نذار بیشتر ازین اذیت بشه
تو کجایی؟ در گستره ی بی مرز این جهان ، تو کجایی ... - تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 13:54
هر سالی یه بار باید فیلم Interstellar (بین ستاره ای) رو نگاه کرد. اینکه میگم هر سال یه بار، چون انقد تاثیرگذاره ، که اگه زودتر دیده بشه اونطور که باید دیده نمیشه!تک تک تصاویر و دیالوگ ها بی نظیره. بازی بازیگرا انقد راحت و قشنگه که خودتو تو موقعیت حس میکنی. موسیقیش اننننقد زیباست که گاهی دیالوگ ها رو...
واااقعن انّ مع العسر یسرا؟! - تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 5:08
خدایا تو دل این مردم چی میگذره ... اینهمه درد اینهمه غم ... لعنتی چرا اننننقد سخته زندگی اننننقد سخته رفتن دنبال خاسته هامون دختر پسر جوون ... حواست هست؟؟ حواست هست که عمرمون، داره تو آرزوها و خاسته های مسخره و ناچیز تموم میشه؟حواست هست به این روزا؟ این ماه ها سال ها ... این جوونا ، چطور میتونن آیند...
نیمه شب / در انتظار حرف زدن با خداوندخدا - تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 18:46
این روزها این روزها که باید از آّبان ماهی شان نمور باشندولی پشت آفتاب سوزان پنهان شده اند از ظهر های تموز هم دلگیرترند ...دلم از ظهر بهانه ی آن پالتوی نارنجی پشت ویترین را میگیردچه میفهمد که وقتی به خانه میرسم باید عرق های پیشانی ام را با باد کولر خشک کنم ..!ای خداوندخدا نیمه ی آبان و کولر؟ کجای خلق...
خیلی دلم گرفته از خیلی ها .. - تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 22:46
استاد میگه :در دردها دوست را خبر نکردن، خود یک عشق ورزیدن است. تقیه درد ، زیباترین نمایش ایمان است .پس ای کسی که "ثبت موقت و عدم نمایش در وبلاگ" رو امکانپذیر کردی ...روحت شاد ! خداوندِخدا ! میدونی که تو دل تک تکمون چی میگذره.. میدونم که خوب میبینی و حواست هست. اگه میتونی، اگه واقعن میتونی، کمکمون کن...
تکه ای از بهشت ... - تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 23:06
از وقتی که یادم میاد اینجا بودم تو بهشت ... اون ساختمون قدیمی ، که یه چاه و یه درخت نخل ِ کوتاه داشت و ته حیاطش یه اسطبل .. که بعد اتاق شد .. ولی من همیشه میترسیدم ازش ... تاریک بود ... نمناک بود ... همیشه بوی کاهگل تو حیاط پخش بود ...انقد کوچیک بودیم که تو اون فضای سه چار متری انقد میدویدیم تا به ن...
خواهرخوانده - تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 10:52
بعضی متن ها رو وقتی میخونی ، هیچی نمیتونی بگی . انگار که هیچ حرفی برای تکمیلش نمیتونی پیدا کنی. اصلن اگه چیزی بگی ، از حس اون کلمات کم میشه..خراب میشه! خصوصن وقتی حرف ِ اون کلمه ها ، حرف دلت باشه،آرزوهای خودت باشه ... خوندن ِاین متن زیـــبـــا از رسول حسی بهم داد ، که به پیشنهاد رسول ، شد خاهرخونده ...
یک هفته تا شروع دوباره - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 4:59
اینکه با واقعیت کنار بیام و از چیزهایی که هست استفاده کنم و برم دنبالشون یه طرفه ، و اینکه دنبال چیزایی باشم که بتونم لحظه های بیشتر و متفاوت تری رو تو دنیای بزرگتری تجربه کنم... طرف دیگه ! و چقدر غم انگیزه که با توجه به وضعیت فرهنگی اجتماعی اقتصادی پدر ، احتمالن نمیشه بهش رسید ... شاید واقعن برای ب...

برچسب‌های مرتبط

در اولین دیدار چگونه باشیم؟ | در اولین دیدار چه بگوییم | در اولین دیدار با دوست دختر | شب را نوشیده ام | شب را نوشيده ام | نیمه شب شرعی | نیمه شب شرعی اصفهان | نیمه شب شرعی تبریز | نیمه شب شرعی مشهد | نیمه شب شرعی شیراز