ساعت 12 و نیم شب ، تو اتاق زیر کولر با شکم سیر پای لپ تاپ ، نشستم به پسربچه ای فکر میکنم که صورتش کثیف بود و موقعی که هوا تاریک بود تو خیابون بود و مشغول کار !
و وقتی ازش میپرسی میخای چه کاره بشی ، میگه آقشال(آشغال) جمع کنم و بفروشم .
و وقتی میخای از چیزهایی که تو دلش هست خبردار بشی ، چیزایی که وقتی میخاد بخابه بهش فکر میکنه ، چیزایی که تلاش کنه براشون، بهش میگی یه آرزوی گنده کن ..
یکم گیج میشه و با خنده ی ریزی میگه : چی کنم؟ آرزو؟ آرزو چیه؟
و من از دردها و دغدغه هایی میگم که الان شرمم میشه بنویسمشون !
که چرا بهاره باهامه و نمیتونم تنها باشم
چرا نمیتونم از اهواز برم
چرا نمیتونم دیگه عاشق باشم
چرا چاق شدم !
خاک تو سرت فاطی
10 دقیقه س که روی این سطر موندم
که نمیدونم چه کلمه ای ، چه نفرینی ، چه عذابی، چه خرفی بزنم به دولتمردان سرزمینم
چی بگم که دلم آروم بگیره
که اگه بشنون ذره ای دلشون به درد بیاد و کاری کنن
که عرش کبریایی خداوندِخدا بلرزه و از خاب بیدار بشه و بزنه تو گوش بعضیا و ...
چی بگم
پ.ن: احسان محمدی با پسربچه حرف زده بود و کلیپشو گذاشته بود. به قول خودش، چرا نمیمیرید؟ چطور نمیمیرید؟
پ.ن: کاش میتونستم کار بیشتری انجام بدم . باید کار بیشتری انجام بدم ...
پ.ن: چقد از خودم ناراحتم که احساس میکنم بیشتر جوون های 19.20 ساله الان چیز زیادی از "درد" و بعضی مسائل زندگی نمیدونن و حرفاشون برام یه جوورایی مسخره میاد !
برچسب:
نویسنده: کیارش بهرامی