خداوندخدا عاشق است

متن مرتبط با «است» در سایت خداوندخدا عاشق است نوشته شده است

لطفن به سمت راست ، شلیک "نکن" رفیق ...

  • نیلوبلاگ

    xa0 میدونم هستیxa0میدونم میبینیxa0شاید بعضی وقتا حواست نباشه ، ولی میبینیxa0حالا ببینxa0ناهید رو که روزهااااس ذره ذره آب شده و میخاد یه ذره "خودش" باشه ، ببینxa0نمیخام زیاد بنویسمxa0خستم ازینکه این چندوقت همش مرور کردم این مشکلات و ناحقی ها و حرف ها و دلشکستگی ها رو ...فقط اینکه حواست بهشون باشهxa0یه کاری کن آمو منصور چهار صبا دیگه یادش نره چه حرفایی زدهxa0یه کاری کن ناهید ....اینا لیاقتشون از زندگی خیلی بیشتر از...

    ادامه مطلب
  • غم سیاه است، غم شیرین و کوتاه کودکان آبی ست ... *

  • نیلوبلاگ

    xa0 چه پست های ناخوشی گذاشتم تو این چندوقته ! :/محض عذرخاهی و رد شدن ازشون ، شما و خودم رو به یه متن زیبا مهمون میکنمxa0 "در همان خانه كاشان ، كه بچگی ام آنجا تمام شد ، خیلی مار دیده ام. یك روز نزدیك اطاق آبی بودم، گنجشكی غوغا كرده بود ، سرچینه بلند خانه كه از گلوله های هواخواهان نایب حسین روزن روزن بود ، ماری می خزید، به لانه گنجشك سر زده بود ، بچه گنجشك را بلعیده بود ، خواستم تلافی كنم ، تیر كمان دستم بود ، نشانه گیری ام حرف نداشت . اما هر چه زدم نخورد. و مار در شكاف دیوار تمام شد ، در یك اسطو...

    ادامه مطلب
  • کجاست جای رسیدن ؟

  • نیلوبلاگ

    xa0 "بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق، تر است "کاش معلوم میکردی که منظورت از این تر شدنxa0ِ نگاه ، خوبه یا بد! ازون خیس شدن های خوب ، ازونا که دلت غنـــــج میزنه .. یا اونایی که وصالی نداره !xa0آخه یه جا دیگه گفتی که"نه ! وصل ممکن نیست! همیشه فاصله ای هست"xa0کاش میگفتی که این تر شدنxa0ِنگاه ، از وصال باید باشه تا بهترین باشه ، یا فراق ...!؟xa0 من به هیچ وصالی فکر نمیکنمxa0فکر میکنم ، ولی ایمان ندارم ...xa0 ...

    ادامه مطلب
  • نیمه شب / در انتظار حرف زدن با خداوندخدا

  • نیلوبلاگ

    xa0 xa0 این روزهاxa0این روزها که باید از آّبان ماهی شان نمور باشندولی پشت آفتاب سوزان پنهان شده اندxa0از ظهر های تموز هم دلگیرترند ...دلم از ظهر بهانه ی آن پالتوی نارنجی پشت ویترین را میگیردچه میفهمد که وقتی به خانه میرسمxa0باید عرق های پیشانی ام را با باد کولر خشک کنم ..!ای خداوندخداxa0نیمه ی آبان و کولر؟xa0کجای خلقتت این را نوشته بودی بی مرام !؟xa0نگفتی ما هم دل داریم؟xa0نگفتی با دلمان چه کنیم وقتی پشت ویترین پالتوی نارنجی میبیند ؟هوم ..یک چیزهایی را باید برایت تعریف کنمxa0شاید نمیدانی !xa0ندا...

    ادامه مطلب
  • تکه ای از بهشت ...

  • نیلوبلاگ

    xa0 از وقتی که یادم میاد اینجا بودمxa0تو بهشت ... اون ساختمون قدیمی ، که یه چاه و یه درخت نخل ِ کوتاه داشت و ته حیاطش یه اسطبل .. که بعد اتاق شد .. ولی من همیشه میترسیدم ازش ... تاریک بود ... نمناک بود ... همیشه بوی کاهگل تو حیاط پخش بود ...انقد کوچیک بودیم که تو اون فضای سه چار متری انقد میدویدیم تا به نفس نفس می افتادیم ...و اون راه پله ی فلزی ِ که زنگ زده بود و قرمز شده بود ... که بالا رفتن ازش آرزوم بود ! خوووب یادمه وقتی قبل از خراب کردنش ازش رفتم بالا ، همون فاطمه 3.4 ساله بودم که داره قله...

    ادامه مطلب