از وقتی که یادم میاد اینجا بودم
تو بهشت ...
اون ساختمون قدیمی ، که یه چاه و یه درخت نخل ِ کوتاه داشت و ته حیاطش یه اسطبل .. که بعد اتاق شد .. ولی من همیشه میترسیدم ازش ... تاریک بود ... نمناک بود ...
همیشه بوی کاهگل تو حیاط پخش بود ...
انقد کوچیک بودیم که تو اون فضای سه چار متری انقد میدویدیم تا به نفس نفس می افتادیم ...
و اون راه پله ی فلزی ِ که زنگ زده بود و قرمز شده بود ... که بالا رفتن ازش آرزوم بود ! خوووب یادمه وقتی قبل از خراب کردنش ازش رفتم بالا ، همون فاطمه 3.4 ساله بودم که داره قله ی اورست رو فتح میکنه ...
اون ساختمون قدیمی ، قصر آرزوهام بود وقتی جمعه ها با مامانی میومدیم و خوراک من و زری فلافل بود .. با پول ننه ...! دو تا دختر 7.8 ساله ساعت 4.5 عصر با فلافلای داغ زیر آفتاب داغ تو خیابونای نسبتن خاکی ...
این تصویر انقد واضحه برام که انگار همین چند ساعت پیش بود ...
خرید بسکوئیت و پفک از مَشار ِلله* ! که از چشمای ِ نابینای ریزش میترسیدم ... تو اون مغازه ی دو متریش که ازین ور تا اونورشو بند بسته بود و کلی چیز آویزونش داشت ... خدا رحمتش کنه ...
چقد وسطی بازی کردیم ... شیر یوز پلنگ ! لی لی دوچرخه سواری هفت سنگ زووووووو ....
چقد بعدش از بستنی یخیای رنگی ای که ننه درست میکرد میزدیم تو رگ ... جهنم بهشت میشد ...
این خونه قدیمی، بزرگتر که شدیم شد مکانمون ! شبای جمعه با زری و خدیج و مرضی چارتایی میموندیم و تا صب حرف حرف حرف حرف حرف ... از نگاه های فلانی میگرفتیم تااا ازدواج میرفتیم!
ای وای ...
این خونه ی قدیمی ، این خونه ی امن ِ بودن ...
پر از خاطرات ِ خوبه ...
هر گوشه ش ، هر اتاقش ... حتا بعد از بازسازیش ...
تنها خاطره ی بدی که داره مراسم ِ بــابــاس ... ننه گوشه ی حیاط تشسته بود وقتی ما از کرح رسیدیدم ... تا از در اومدیم تو خاله نوری وسط گریه هاش داد زد "برا چی اومدین... اومدین بــابــا رو ببینین... دیر اومدین ... رفت ..." سرمو بلند کردم دیدم تو بغل ننه م که دیگه نای گریه کردنم نداشت ...
اینجا
این حیاط که همیشه بوی کاهگل داره .. حتا الان که کاشی شده ...
این اتاقا که توشون احساس امنیت میکنی ...
این آشپزخونه که هر چی توش کار کنی خسته نمیشی ...
اینا زندگی ِ 50 نفره ...
اینا امن ترین و زیباترین و خوشبوترین جاهای دنیاس ...
برای این 50 نفر ، اینجا بهشته ...
که ننه با همه ی ناتوانیش چلچراغی ِ که نقطه به نقطه ی اینجا رو روشن نگه داشته ...
با مهربونیش .. خنده هاش .. آرامشش .. زیباییش ...
و دایی ...
دایی علی که همه ی عمرش رو صرف بــابــا و ننه کرده ...
همه ی خاسته هاش رو با جون و دل به پاشون ریخته و فدا کرده ...
اگه ننه چلچراغ ِ ، دایی چهارستون ِ این خونه س ...
.
.
به جرعت میگم
اینجا از همه جا بیشتر حضور تـــو رو حس میکنم ...
اینجا همیشه لبخند رو لباته
حواست به همه هست
اینجا اگه چشمامون اشک باشه دلامون شاده ...
اینجا گنجشکا و مرغ و خروسا تو گرمای تابستون آب یخ زده دارن ...
اینجا همیشه غذا اضافه میاد ... حتا وقتی یهو سر زده 6 نفر از راه میرسه ...
اینجا تنها جاییه که مامانی از پاهاش و قند و چربی و قلب و چشماش نمیناله ...
اینجا عجیبه ...
روشنه ...
خنک و تمیزه ...
بوی خوبی داره ...
.
.
خداوندِخدا ...
مراقب ننه باش ...
مراقب دایی علی باش ...
بهشون نیاز داریم ...
هنوز خنده هاشونو میخایم ...
نگاه هاشونو میخایم ...
بودنشونو میخایم ...
این بهشتو ازمون دریغ نکن ...
دمت گرم ... :)
پ.ن: اینجا هیچوقت تجملاتی نبود . هیچوقت نمیشه . یه خونه ی ساده با هال و پذیرایی و سه تا اتاق و یه آشپزخونه که ننه دوست نداره اوپن باشه :))
پ.ن2: توهم نزدم ! تک تک کلمات بالا واقعیت ِ محضه . 30 نفر آدم بالغ و عاقل هست که میتونه شهادت بده :))
پ.ن3: اینها همه هست و اینهمه خونه ی مادربزرگه نیست ... اینجا تکه ای از بهشت است ...
پ.ن4: از ته دل امیدوارم هر کسی تو دنیا ، همچین بهشتی داشته باشه ... :)
پ.ن5: شب عاشورا ، خونه ی ننه ، ساعت 2
ساعت 2 و نیم :
+ هنو بیداری ننه ؟
- آره ننه الان میرم میخابم دیگه
+ منم هنو بیدار بودم اصن نخابیدم
- بمیرم ، پ چرا ؟ جاییت درد میکنه؟
+ (با خنده) نه ننه خدانکنه ، هیچم نیس .. برم به حلیم سر بزنم ...
.
صبونه چه حلیمی بزنیم بر بدن ... ! جاتون خالی 
خداوندخدا عاشق است...
ما را در سایت خداوندخدا عاشق است دنبال میکنید
برچسب: تکه ای از بهشت,تکه ای از بهشت کریمخانی,تکه ای از بهشت در قلب ایران,فیلم تکه ای از بهشت,فدک تکه ای از بهشت,دانلود تکه ای از بهشت,دانلود تکه ای از بهشت استاد کریمخانی,دانلود آهنگ تکه ای از بهشت,دانلود آهنگ تکه ای از بهشت با صدای استاد کریمخانی,دانلود آهنگ تکه ای از بهشت استاد کریمخانی, نویسنده: بازدید: 236 تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 23:06