روزی روزگاری

خرید بک لینک

سال 78 بود. تابستون 78 . یادمه که مریم چقدر اصرار داشت ، و جلو آمو وایساد تا ما ازینجا، با همه ی فقر فرهنگی و اقتصادیش، از آمو و اون زمینای لعنتی بِکَنیم و بریم. مریم 3 سال بود که سر کار میرفت. سمیه دبیرستانو گذرونده بود. ممد از سربازی برگشته بود و علی هم درسش نصفه نیمه مونده بود و ول میچرخید و ماشینای بابا رو چپ میکرد :))
و من راهنمایی رو تموم کرده بودم. یادمه وقتی حرف از فروش خونه شد ، خونه خیابون 16 ، انقد گریه کردم تا خابم برد. گریه بخاطر همه ی خاطراتی که 5 سال تو اون خونه داشتم. دوستایی که 3سال باهاشون بودم. تو خونمون جشن گرفته بودیم. خونشون یه کوچه باهامون فاصله داشت و ...
آخ سمیرا ! یادته؟ :))
و فرداش، مریم نشست برام گفت . گفت از شهرهای دیگه ، دوستای دیگه، زندگی دیگه .
و ما رفتیم کرج. اوایل تابستون 78 بود.
تو ماشین بی ام و 320 جیگری رنگ آمو یابر نشسته بودیم و از تهران میرفتیم سمت کرج و با فرخنده کیییف میکردیم. باد خنک و هوای آفتابی ِ صافی که از بلوار استقلال کرج به صورتم میخورد، اون سربالایی عجیب که هرچی میرفتیم بالاتر درختا و سایه ها بیشتر میشد، آهنگ ِ ...
یادم نیست چه آهنگی تو ماشین پخش میشد. لعنتی تا همین چندوقت پیش یادم بود.
رسیدیدم خیابون یاقوت و اون خونه ویلایی بزرگ، با باغچه ای که شبا میترسیدم ازش. و ساختمونی که انگار ته دنیا بود .

اثاثمون قبل از ما رسیده بود. ما دو روز خونه لیلا بودیم. و گریه ی صبحی که حرکت کردیم از خونشون هیچوقت یادم نمیره. انقدر بی تاب بود که فرهاد رو مجبور کنه 2 سال بعدش انتقالی بگیره و بیان تهران که نزدیک ما باشن و هر پنجشنبه جمعه علی بره دنبالشون و بیارتشون کرج :))
لعنتی چه بغضی کردم برا اون روزا ...

و خونه آمو جمشید به فاصله ی چند روز از ما اومدن.

و من هنوز بچگی میکردم.
جمعه های تابستون بدون استثنا جاده چالوس و باغ جهانشهر و نبوت بودیم. شبای تعطیل میموندیم خونه آمو و تا صب کلیپ آهنگ میدیدم و پاسور بازی میکردیم.
اول دبیرستان با شهرزاد و لیلا و مهشید و مهرناز و ...
دوم و سوم دبیرستان با مینا و ایمان تو یه مدرسه، گریه بخاطر کم شدن معدلم، دیدن شیطونیایی که من فقط تو رمانهای عاشقانه ی فهیمه رحیمی، که اونموقع با فرخنده میخوندیم ، میتونستم متصور بشم!
و من بزرگ شدم.
فهمیدم که میشه جور دیگه ای هم زندگی کرد. میشه همیشه به قوانین پایبند نبود. میشه مانتو کوتاه بپوشم، میشه ابروها و پشت لبمو خودم بردارم و کسی نگاه بد بهم نکنه.
و من درگیر و دار این بزرگ شدن، از دانشگاه جاموندم . جاموندم تا کلاس خط برم، تا شریعتی بشه استادِ مغزم و سهراب استادِ دلم.
کلاس فوتبال و بیرون رفتنا با سمیه و دوستاش. والیبالهایی که به شرط بستنی میزدیم ...

و من بزرگ شدم ...
خاتمی اومده بود و موججدیدی تو کشور بود. تهران و کرج بیشترین تاثیر رو میگرفتن و من کم کم میدیدم، میشنیدم، حس میکردم، میفهمیدم، نگران میشدم، خوشحال میشدم ...

چقدر اتفاقا که تو این سالها افتاد
اتفاقای خوب ، بد، ناخوشایند، دزدیده شدن ماشین و اون هیبنوتیزم ها ! خریدن کامپیوتر و دیدن فیلم و چت های شبانه و ... اومدن مامانی و بابایی به اهواز و تنها موندن ما بچه ها ، فوت بــابــا و روز خاکسپاری رسیدنمون، مشکلات متعدد با آمو یابر و اون آقای آشنا که همه ی زندگیمونو رو هوا گذاشت ، برگشتن ممد به اهواز برای استخدامی بانک و ...

و ما برگشتیم
تابستون 85
شهریور 85
اثاثمون زودتر از خودمون رسید و بابا مامانم و خاله نوری و زری تو خونه پیادشون کردن تا من و سمیه رسیدیم.
مریم موند تهران پیش لیلا . تا شاید بازم برگردیم، ولی زورش نرسید ...
برگشتیم تو یه خونه کلنگی 20 سال ساخت که همه ی دیواراش ترک داشت و پر از جونور بود. و من چقــــــدر بالاپشت بوم رفتم و رو به خیابونی که پارک داشت و فضاش باز بود ، گریه کردم . و چقـــــدر دلم تنگ شد ، و چقــــدر دلم گرفت و ...
هرچند که میگن خونه ی خوش یُمنی بود، سمیه ازدواج کرد(با همه ی اون اتفاقا و دعواها) ، ممد ازدواج کرد ، علی و من سر کار رفتیم ، و مامان ... خوشحال بود . و بابا ... درگیر زمینا ...

و ما هر سال ، یه خونه عوض میکردیم . و ما هرسال مستاجر بودیم، و ما یه سال نصف اثاثمون جمع بود و تو یه اتاق ، تو حیاط خلوت خونه آمو بودیم، و ما شکستیم، و بابایی 10 ساله که شبا نمیخابه ، 10 ساله که مامانی دیابت گرفته ، و دوتا سکته ای که کرد تو همون اتاق بود ، و علی ازدواج کرد تا ازون اتاق بره ...
بابایی مامانی مریم و من موندیم ...
و من تو اون اتاق عاشق شدم ، و رای دادم، و رای م رو نشماردن، و اعتراض کردم، و گریه کردم، و عصبانی شدم، و رفتم تجمعات اعتراضی، و ترسیدم، و شجاع شدم، و تا یک سال دستبند سبز بستم، و نگران دوستام بودم، و از عشق جا گذاشته شدم، و بزرگتر شدم و بزرگتر شدم و بزرگتر ...

و ما همچنان مستاجر ...
و ما هر سال یه خونه ، هرشب بیداری ِ بابایی ، هر روز بدتر شدنه حال مامانی، فندش، فشارش، پاهاش، قلبش ...
و دوباره رفتیم خونه آمو، مثلن طاق زدن با یه تیکه زمین ، ولی بعد از 2 سال که خاستیم پاشیم، پول اجاره ها رو حساب کرد و گرفت ...
و مامانی تو اون 2 سال شاید 20 بار هم پایین نیومد بخاطر پله هاش، و روز به روز ضعیفتر، خسته تر، تکیده تر، پیرتر، رنجورتر ...
و بابایی همه ی شبها بیدار ...
نه درآمدی، نه کاری ... زمین کشاورزی بود و سبزی و بامیه ای که برا کارگرا هم به زور میرسید، و خرما و رطبی که فقط تو تابستون یکم درآمدزا بود ...

و اینجا، این خونه ، که ظاهر زندگیمونو بهتر کرد، ولی تو باطن ، خودمون میدونیم که تغییری نکرد، تو این 10 سال تغییری نکرد ...
بابایی همچنان دوبرابر درآمدی که داره ، خرج میکنه تو اون زمینای کوفتی، مامانی بدون واکر نمیتونه از اتاق بیاد بیرون و ...
و مریم
مریم ِ ما و سهیلای بابایی
که همه ی ی خاستگاراشو تو این 20 سال رد کرد. نذاشت یه نفر بیاد خونه حتا . چون اگه نبود، این خونه سرپا نمیموند. اگه میرفت، این خونه شاید این ظاهر بهتری هم که داره، نداشت.
مریم همه ی جوونیشو، انرژیشو، درآمدشو، زندگیشو گذاشت ... میدونه که قوت قلب مامانیه . میدونه اگه نباشه مامانی نمیذاره من یه آمپول بهش بزنم حتا.
و بابایی ، که وقتی حرفش میشه، با بغض و اشک میگه هرچی کنم برا "سهیلا" کمه . هرچی کنم براش کمه ...

و حالا
بعد از 18 سال، داریم خونه دار میشیم .
و این تعویض واحد با سهم زمین بابایی، یعنی اینکه هیچ پول نقدی دستشو نمیگیره. یعنی باید فعلن بیخیال گرفتن سرمایه از بابایی بشم. باید فعلن همینجوری کار کنم و، شاید رفتنم از پیششون به تعویق بیفته. نمیدونم چقدر، نمیدونم تا کی ...
ولی مهم نیست ...
وقتی مامانی با ذوق و شوق حرفشو میزنه ...
وقتی لحن گریه کردن و حرف زدنش سر نماز عوض شده ...
وقتی دیدم که امروز با همه ی پا دردش بدون واکر طول خونه رو راه رفت ...
وقتی بابایی عاقلتر شده ، مهربونتر، و چند روزه که مچ پاش درد نمیگنه و نمیبندتش ...
وقتی مریم راضیه که حتا یه ماه بریم خونه ممد تا اون واحد آماده بشه ...
من باید خر الاق نفهم باشم که از نرفتن خودم به کرج ناراحت باشم
نه
من خر الاق نفهم نیستم
خوشحالم
خوشحالم چون امید دارم که در آینده ای نه چندان دور، بابایی شبا بخابه
مامانی تو خونه واکر رو بذاره کنار
مریم انقد ساکت و تو خودش نباشه ...
بخاطر سقفی که میدونیم برا خودمونه
بخاطر صاف شدن نصف طلب آموی میلیاردرمون
بخاطر تغییر خوب تو زندگیمون بعد از سالها ...
آره خوشحالم
این اشکا از خوشحالیمه :)

پ.ن: خوشحالم که تو این روزا هستم کنارشون. هستم و تا جایی که میتونم کمکشونم. حتا اگه سر ماه هیچی نمونه تو جیبم، اگه همه ی کارهای خونه و بیرون رو تنهایی بکنم. اگه گوشه ی دنجی برا تنهاییام نداشته باشم، اگه به خیلی از چیزایی که میخام دیر برسم، یا نرسم ...
و
اینا رو گفتم که اگه 10 سال دیگه آلزایمر گرفتم، بیام و بخونم و یادم بیاد . اون رفتن به کرج ، که همه ی زندگیمونو عوض کرد و نذاشت تو زندگی ِ روزمره و جهل بمونیم. و برگشتنمون، که همه ی سختیاشو، همه ی درداشو، باهم و کنار هم تحمل کردیم و داریم میگذرونیم. نه! از حق نگذریم، شاید به اندازه ی سختیایی که داشته ، خوشی هم داشتیم کنار هم :)
آره ، فکر کنم داشتیم ...

خداوندخدا عاشق است...

ما را در سایت خداوندخدا عاشق است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 194 تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 5:17

صفحه بندی